آنتونى شرلى ( مترجم : آوانس )
113
سفرنامه برادران شرلى ( فارسى )
مشايعت كردند . پنج روز بعد سر آنتوان شرلى آمد ، كه به حضور برود و خيال داشت كه مانند روز قبل سواره داخل شود ولى ديد كه در جلو در زنجيرى آويختهاند كه مانع از دخول باشد . چون شرلى ديد كه اين زنجير را فقط براى ممانعت او آويختهاند از اسب پياده نشد . بلكه نهايت افسردهخاطر گشته مراجعت كرد . چون ابو الفرس اين مطلب را شنيد فورا سه نفر از صاحبمنصبان خود را پيش سر آنتوان فرستاد كه در اين باب توضيحات به او بدهند . ولى سر آنتوان اظهار كرد كه اين بىاحترامى نسبت به شخص من نيست بلكه به شخصى است كه مرا به اينجا فرستاده است . و پادشاه ولىنعمت من كه امپراطور باشد مىتواند تلافى اين بىاحترامى را بنمايد و خواهد نمود . و اگرچه سر آنتوان در اينوقت در تحت اختيار ابو الفرس بود ، هيچ ترسى و واهمه نداشت و مىدانست كه آن شخصى كه او را فرستاده چهقدر عظمت دارد و اگر به او بىاحترامى جزئى شود مسلما انتقام او را خواهد كشيد . آن سه نفر صاحبمنصب تقصير را به گردن دربان پادشاه گذاردند و گفتند كه اگر بخواهيد سر او را پادشاه خواهد بريد تا رضايتخاطر شما حاصل شود . خلاصه يك ساعت وقت براى تسكين غضب او صرف نموده او را دوباره به عمارت بردند و دربان را كتك زده و به حبس انداختند از آن به بعد ديگر مانعى براى دخول او به عمارت نبود . در مدت توقف او در مراكش كه پنج ماه طول كشيد « ابو الفرس » مكرر به او در خلوت محاوره نمود .